رفتم نبینند پریشان شدنم را
غمناکترین لحظه ویران شدنم را
در خویش فرورفتم و در خویش شکستم
تا دوست نبیند غم بی تاب شدنم را...![]()
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است
صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین می دهد
صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا
نشسته ام تا شاید صدایم کنی
صدایم کنی و محبت بی دریقت را نثارم کنی![]()
نوشته شده توسط جواد در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران از اول دليل عجلهاش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نميداند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه ميدانم او چه كسي است ...!![]()
نوشته شده توسط جواد در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت
گفتی چو خورشیدزنم سوی تو پر
چون ماه شبی میکنم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 3:20 موضوع | لینک ثابت
يه شب خوب تو آسمون ، يه ستاره ي چشمک زنون
خنديد و گفت : کنارتم تا آخرش ، تا پاي جون
ستاره ي قشنگي بود ، آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون
اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون
ماه اومد و ستاره رو دزديد و برد نامهربون
ستاره رفت و من شدم بي هم زبون
حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون
دلم ميخواد داد بزنم ... اين بود قول و قرارمون ؟ ![]()
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت
سلام:
فرارسیدن ماه مبارک رمضان بر تمام مسلمانان جهان مبارک ...

نوشته شده توسط جواد در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 19:2 موضوع عکس | لینک ثابت
يه روز بارون
يه روز آفتاب
يه روز آروم
يه روز بي تاب
يه روز با من
يه روز بي من
يه روز همدل
يه روز دشمن
يه روز غمگين
يه روز بي غم
يه روز باهم
يه روز بي هم
يه روز تا سقف يک آواز
يه روز پايان بي آغاز
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
..:داستان کوتاه زیبا:..
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
داستان عشقولانه ی زیبا .... حتمآ بخونید زیباست
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.![]()
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت
یادت میاد گفتی به من
عشق تورو به دل دارم
دروغ می گفتی اما من
راست راستکی دوست دارم
سر به سرم گذاشتی و
چند روزی موندگار شدی
گفتی که همدمم میشی
همرنگ روزگار شدی
چشمات بهم دروغ می گفت
اما بازم می خواستمت
وقتی که رفتی به سفر
به انتظار نشستمت
پیش خودم دلم می گفت
که بر می گردی از سفر
برگشتی اما چه جوری
دستت تو دست یک نفر
دلم که باور نمی کرد
از تو یه دستی خورده بود
اون روز نشست و گریه کرد
که بازی رو نبرده بود
بعد از سرود عشق تو
دلم دیگه شعری نخوند
همرنگ آدما شد و
عاشق هیچکسی نموند
بعد از تو و نگاه تو
دلم دیگه فریب نخورد
دیگه برای هیچکسی
به خاطر نگاش نمرد![]()
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود .
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت.
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد،
دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.
به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود.
دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين می رفت
و وارد قبرستان كوچك شهر می شد ....![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگ است ..........
دلم تنگ است... دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
نوشته شده توسط جواد در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت
{تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...
تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...
تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...
تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي...
تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...
تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي...}![]()
![]()
نوشته شده توسط جواد در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
قطره ای آبم زچشم اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم براهی بی قرار افتاده ام
آتشم، در خرمن آمال خويش افکنده ام
ناله ام، در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام ،در موی او پيچيده ام
حسرتی بی حاصلم در پای يار افتاده ام
اشک چشمم،آيت نوميديم ای جان ولی
در رهت از ديده ای اميدوار افتاده ام
گر جوانی می کنم در عشق او عيبم مکن
برگ خشکم در گريبان بهار افتاده ام
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت
داستان پسرک و سگ...!!!
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
هیچ حرف دگری نیست كه با تو بزنم ، تونمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آن كه دلش را به دل
سنگ تو بست
تو نمی فهمی
اندوه مرا...
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید
نوشته شده توسط جواد در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
به غم كسی اسیرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت
بي تو من در اوج غمها پر پروازم شکسته
نازنينم رفتن تو تا ابد بالم رو بسته
وقتي رفتي لحظه ها از من هميشه دور دورند
تا تو رفتي اينهمه بيگانه ها هر لحظه از من در عبورند ![]()
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
صبر کن گريه زمين گير شود بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
تواگر کوچ کني بغض دلم ميشکند
صبر کن عشق به زنجير شود بعد برو
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
..::باغبان غوغا مكن من مرد گل چين نيستم::..
..::من خودم گل دارم و محتاج هر گل نيستم::..
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت
شبي غم با دل من گفتــگو کرد
مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد
دلم مي گفت : هرگز عاشقت نيست
ولي دست دلم را گريه رو کرد
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت
تو اي زيباترين شعر خدايي ، تو اي گلبرگ سرخ آشنايي ، ميان كوچه هاي
قلب تارم ،به دنبال تو مي گردم كجايي ؟!!
نوشته شده توسط جواد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت
فراقت در دلم آتش به پا کرد * مرا در دشت تنهايي رها کرد * دو صد نفرين به جان باغباني * که گلها را از بلبل جدا کرد *
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من جواد هستم
متولد 26/8/1370
و رشته تحصیلم کامپیوتر
و امیدوارم از وبلاگم راضی باشید
پس نظر یادتون نره
با تشکر:جواد
اینم آی دی منه:titam_lovly
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY